خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد، خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.6 دقیقه

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد، خبرت هست که دِی گم شد و تابستان شد

خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغْ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد

خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید در سماع آمد و استادِ همه مرغان شد

خبرت هست که در باغْ کنون شاخِ درخت مژدۀ نو بشَنید از گل و دست افشان شد

خبرت هست که جان مست شد از جامِ بهار سرخوش و رقص کنان در حرمِ سلطان شد

خبرت هست که لاله رخِ پر خون آمد خبرت هست که گل خاصبکِ دیوان شد

خبرت هست ز دزدیِّ دِیِ دیوانه شَحنۀ عدلِ بهار آمد او پنهان شد

بسْتَدَند آن صنمان خطِّ عبور از دیوان تا زمین سبز شد و با سر و با سامان شد

شاهدانِ چمن ار پارْ قیامت کردند هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد

گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده‌اند کانجمِ چرخ نثارِ قدمِ ایشان شد

ناظرِ مُلک شد آن نرگسِ معزول شده، غنچۀ طفل چو عیسیٰ فَطُن و خط خوان شد

بزمِ آن عشرتیان بارِ دگر زیب گرفت باز آن بادِ صبا باده دِهِْ بستان شد

نقش‌ها بود پسِ پردۀ دل پنهانی باغ‌ها آیِنۀ سِرِّ دلِ ایشان شد

آنچِ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی، آیِنه نقش شود لیک نتاند جان شد

مردگانِ چمن از دعوتِ حق زنده شدند کفرهاشان همه از رحمتِ حق ایمان شد

باقیان در لحدند و همه جنبان شده‌اند زانکِ زنده نتواند گرو زندان شد

گفت بس کن که من این را بِهْ از این شرح کنم، من دهان بستم کو آمد و پایندان شد

هم لبِ شاه بگوید صفتِ جمله تمام گر خلاصه ز شما در کنَفِ کتمان شد

عشق جز دولت و عنایت نیست، جز گشاد دل و هدایت نیست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.5 دقیقه

عشقْ جز دولت و عنایت نیست جز گشادِ دل و هدایت نیست

عشق را بوحنیفه درس نکرد شافعی را در او روایت نیست

لایجوز و یجوز تا اجل است علمِ عشّاق را نهایت نیست

عاشقان غرقه‌اند در شکراب از شکر مصر را شکایت نیست

جانِ مخمور چون نگوید شُکر باده‌ای را که حدّ و غایت نیست

هر که را پر غم و ترُش دیدی نیست عاشق وَ زان ولایت نیست

گر نه هر غنچه پردۀ باغی‌ست غیرت و رشک را سرایت نیست

مبتدی باشد اندر این رهِ عشق آنکِ او واقف از بدایت نیست

نیست شو نیست از خودی زیرا بتر از هستیَت جنایت نیست

هیچ راعی مشو رعیّت شو، راعیی جز سدِ رعایت نیست

بس بُدی بنده را کُفی بالله، لیکش این دانش و کفایت نیست

گوید این مشکل و کنایات است، این صریح است این کنایت نیست

پای کوری به کوزه‌ای بر زد گفت فرّاش را وقایت نیست

کوزه و کاسه چیست بر سرِ رهْ راه را زین خزف نقایت نیست

کوزه‌ها را ز راه برگیرید یا که فرّاش در سعایت نیست

گفت ای کور کوزه بر ره نیست لیک بر رهْ تو را درایت نیست

ره رها کرده‌ای سوی کوزه می‌روی آن به جز غوایت نیست

خواجه جز مستیِ تو در رهِ دینْ آیتی ز ابتدا و غایت نیست

آیتی تو و طالبِ آیت، بِهْ ز آیت طلب خود آیت نیست

بی رهی ور نه در رهِ کوشش هیچ کوشنده بی جرایت نیست

چونکِ مثقالِ ذَرَّهٍ یَره است ذرّۀ زَلّه بی نکایت نیست

ذرّۀ خِیر بی گشادی نیست، چشم بُگْشا اگر عمایت نیست

هر نباتی نشانیِ آب است، چیست کان را از او جبایت نیست

بس کن این آب را نشانی‌هاست تشنه را حاجتِ وصایت نیست

تا ساقی ما تویی به یاری، کفر است و حرام هوشیاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری

ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری

گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*

گر پایِ تُرا بتی بگیرد یک دَم نَهِلَد که سر بخاری

دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگِ سیاهْ تخم کاری

در مرگْ حیات دید عارف چون رست ز دیده‌های ناری

نور آمد و نار را فرو کُشت، دِی را بکشد دمِ بهاری

در چشمِ تو شب اگرچه تیره‌ست در دیدهٔ او کند نهاری

می‌گوید عشق با دو چشمشْ مستیّ و خوشیّ و پر خماری

بس کردم تا که عشق بی من تنها بکند سخن گزاری

امروز دل است آرزومند چون طرّهٔ اوست بند بر بند

ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.7 دقیقه

ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت

چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت

تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزلِ عشق از آن حال که پرسند گذشت

آن چه روی است که ترکان همه هندوی وِیَند ترک تازِ غمِ سودای وی از چند گذشت

آن کفِ بحرِ گهربخش وراء النّهر است روضۀ خویِ وی از سغدِ سمرقند گذشت

خارشِ حرص و طمع در جگر و جانْش افکند چون نسیمِ کَرَمش بر دل خرسند گذشت

ذوقِ دشنامِ وی از شهدِ ثنا بیش آمد لطفِ خارِ غمِ او را گلِ خوش خند گذشت

گر درِ بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیلِ بلا آمد و از بند گذشت

هر که عقد و حلِ احوالِ دلِ خویش بدید بندِ هستی بشِکست او و ز پیوند گذشت

مرد چونکِ به کفْ آورد چنین دُرِّ یتیم خاطرِ او ز وفای زن و فرزند گذشت

بسْ که از قصّۀ خوبش همه در فتنه فتند کاین مقالات خوش از فهمِ خردمند گذشت