آن ره که بیامدم کدامست، تا بازروم که کار خامست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.1 دقیقه

آن ره که بیامدم کدام است تا باز رَوَم که کارِ خام است

یک لحظه ز کوی یار دوری در مذهبِ عاشقان حرام است

اندر همه دِه اگر کسی هست والله که اشارتی تمام است

صَعوه ز کجا رَهَد که سیمرغ پابستۀ این شگرفْ دام است

آواره دلا میا بدین سو، آن جا بنِشین که خوش مقام است

آن نُقل گزین که جان فزایْ است وان باده طلب که با قوام است

باقی همه بو و نقش و رنگ است باقی همه جنگ و ننگ و نام است

خاموش کن و ز پای بنْشین چون مستی و این کنارِ بام است

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا، نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 12.3 دقیقه

نامِ شتر به ترکی چه بْوَد بگو دوا، نام بچه ش چه باشد او خود پیَش دوا

ما زادۀ قضا و قضا مادرِ همه‌ست چون کودکان دوان شده‌ایم از پیِ قضا

ما شیر از او خوریم و همه در پیَش پریم گر شرق و غرب تازد ور جانبِ سما

طبلِ سفر ز دستِ قدم در سفر نهیم در حفظ و در حمایت و در عصمتِ خدا

در شهر و در بیابان همراهِ آن مهیم ای جان غلام و بندۀ آن ماهِ خوش لقا

آن جاست شهر کان شهِ ارواح می‌کشد آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا

کوته شود بیابان چون قبله او بوَد پیش و سپس چمن بوَد و سروِ دلربا

کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد کای قاصدانِ معدنِ اجلال مرحبا

همچون حریر نرم شود سنگلاخِ راه چون او بوَد قلاوزِ آن راه و پیشوا

ما سایه وار در پیِ آن مه دوان شدیم ای دوستانِ همدل و همراهْ الصّلا

دل را رفیقِ ما کند آن کس که عذر هست زیرا که دل سبک بوَد و چست و تیزپا

دل مصر می‌رود که به کشتیش وهم نیست دل مکّه می‌رود که نجوید مهاره را

از لنگی تن است و ز چالاکی دل است کز تن نجَست حقّ و ز دل جَست آن وفا

امّا کجاست آن تنِ همرنگِ جان شده، آب و گلی شده‌ست بر ارواحِ پادشا

ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین از حدِّ ما گذشت و ملک گشت و مقتدا

چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا

این در گمانْ نبود در او طعن می‌زدیم در هیچ آدمی منْگر خوار ای کیا

ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم تا خاک‌های تشنه ز ما بر دهد گیا

بی دست و پاست خاکِ جگر گرم بهرِ آب زین رو دوان دوان رَوَد آن آبِ جوی‌ها

پستانِ آب می خلد ایرا که دایه اوست طفلِ نبات را طلبد دایه جا به جا

ما را ز شهرِ روح چنین جذب‌ها کشید در صد هزار منزل تا عالمِ فنا

باز از جهانِ روح رسولان همی‌رسند پنهان و آشکار بازآ به اقربا

یارانِ نو گرفتی و ما را گذاشتی، ما بی‌ تو نا خوشیم اگر تو خوشی ز ما

ای خواجه این ملالتِ تو ز آهِ اقرباست، با هر که جفت گردی آنت کند جدا

خاموش کن که همّتِ ایشان پیِ تُوَست، تأثیرِ همّت است تصاریفِ ابتلا

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان، بر شاخ و برگ از دردِ دل بنگر نشان بنگر نشان

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 14.1 دقیقه

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از دردِ دل بنْگر نشان بنْگر نشان

ای باغبان هین گوش کن نالۀْ درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان

هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشکْ لب نبوَد کسی بی دردِ دل رخْ زعفران رخْ زعفران

حاصل درآمد زاغِ غم در باغ و می‌کوبد قدم پرسان به افسوس و ستم کو گلسِتان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن کو سبز پوشانِ چمن کو ارغوان کو ارغوان

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکّر رایگان خشک است از شیرِ روان هر شیردان هر شیردان

کو بلبلِ شیرین فنم کو فاختۀْ کوکو زنم طاووسِ خوبِ چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای پرّیده تاج و حلّه شان زین اِفتنان زین اِفتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده بی ‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

ای لک لک و سالارِ دِهْ آخِر جوابی بازده در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

گفتند ای زاغِ عدو آن آب باز آید به جو عالم شود پر رنگ و بو همچون جنان همچون جنان

ای زاغِ بیهوده سخن سه ماهِ دیگر صبر کن تا در رسد کوریِّ تو عیدِ جهان عیدِ جهان

ز آوازِ اسرافیلِ ما روشن شود قندیلِ ما زنده شویم از مردنِ آن مهرِ جان آن مهر جان

تا کِی از این انکار و شک کانِ خوشی بین و نمک بر چرخِ پر خون مردمک بی نردبان بی نردبان

میرد خزانِ همچو دََد بر گورِ او کوبی لگد نک صبحِ دولت می دمد ای پاسبان ای پاسبان

صبحا جهان پر نور کن این هندوان را دور کن مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان

ای آفتابِ خوش عمل بازآ سوی برجِ حمَل نی یخ گذار و نی وحل عنبر فشان عنبر فشان

گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود زاینده و والد شود دُورِ زمان دور زمان

لک لک بیاید با یدک بر قصرِ عالی چون فلک لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان مرغانِ دیگر مطربِ بختِ جوان بخت جوان

من زین قیامت حاملم گفتِ زبان را می‌هلم می‌ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغانْ نو خبر پیکانِ پرّان آمده از لامکان از لامکان

برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیات گوساله

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

برو برو که به بز لایق است بزغاله، برو که هست ز گاوان حیاتِ گوساله

برو برو که خران گلّه گلّه جمع شدند خرِ جوان و خرِ پیر و خُرد و یک ساله

ز نالهٔ تو مرا بوی خر همی‌آید که خر کند به علف زار و ماده خر ناله

دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر گلوله‌های پلیدی برای جلّاله

در آن زمان که خران بولِ خر به بو گیرند زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله

میا میا که به میدانِ دل خران نرسند به صد هزار حیل می‌رسند خیّاله

دلاله کیست بلیس این عروسِ دنیا را عروس را تو قیاسی بکن ز دلّاله

خموش باش سخن شرط نیست طالب را که او ز اشارتِ ابرو رسد به دنباله

نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 10.5 دقیقه

نبوَد چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو، از جنگ می‌ترسانیم، گر جنگ شد گو جنگ شو

ماییم مستِ ایزدی زان باده‌های سرمدی، تو عاقلیّ و فاضلی در بندِ نام و ننگ شو

رفتیم سویِ شاهِ دین با جامه‌های کاغذینْ تو عاشقِ نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

در عشقِ جانان جان بِدِه بی عشق نگْشاید گره، ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو

شد روم مستِ روی او شد زنگ مستِ موی او خواهی به سوی روم رُو خواهی به سوی زنگ شو

در دوغِ او افتاده‌ای خود تو ز عشقش زاده‌ای زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو

گر کافری می‌جویدت ور مؤمنی می‌شویدت این گو برو صدّیق شو و آن گو برو افرنگ شو

چشمِ تو وقفِ باغِ او گوشِ تو وقفِ لاغِ او از دخلِ او چون نخل شو وز نخلِ او آونگ شو

هم چرخْ قوسِ تیرِ او هم آبْ در تدبیرِ او گر راستی رُو تیر شو ور کژ رَوی خرچنگ شو

ملکی‌ست او را زفت و خَوش هر گونه‌ای می‌بایدشْ خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو

گر لعل و گر سنگی هلا می‌غلط در سِیل بلا با سیل سوی بحر رُو مهمانِ عشقِ شنگ شو

بحری‌ست چون آبِ خضِر گر پر خوری نبوَد مضر گر آبِ دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو

می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان گر یادِ خشکی آیدت از بحر سویِ گنگ شو

گه بر لبت لب می‌نهد گه بر کنارت می‌نهد چون آن کند رُو نای شو چون این کند رُو چنگ شو

هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش مستانِ او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

سودای تنهایی مپز در خانۀ خلوت مخز شد روزِ عرضِ عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

آن کس بوَد محتاجِ مِی کو غافل است از باغِ وی باغِ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو

خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی کت گفت کاندر مشغله یارِ خرانِ عنگ شو*