نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

نُه فلک مر عاشقان را بنده باد دولتِ این عاشقان پاینده باد

بوستانِ عاشقان سرسبز باد آفتابِ عاشقان تابنده باد

تا قیامت ساقیِ باقیِّ عشق جام بر کف سوی ما آینده باد

بلبلِ دل تا ابد سرمست باد طوطیِ جان هم شکرخاینده باد

تا ابد پستانِ جانْ پُر شیر باد مادرِ دولت طرب زاینده باد

شیوۀ عاشق فریبی‌های یار کم مباد و هر دم افزاینده باد

از پیِ لعلش گهربار است چشم این گهر را لعلش استاینده باد

چشمِ ما بگشاد چشمِ مستِ او طالبان را چشمْ بگشاینده باد

دل ز ما برْبود حسنِ دلربا، چابک و صیّاد و برْباینده باد

مرغِ جانم گر نپرّد سوی عشق پرّ و بالِ مرغِ جان برکنده باد

عشقْ گریان بیندم خندان شود ای جهان از خنده‌اش پرخنده باد

سنگ‌ها از شرمِ لعلش آب شد شرم‌ها از شرمِ او شرمنده باد

من خموشم میوۀ نطقِ مرا می‌بپالاید که پالاینده باد

میان باغ گلِ سرخْ ‌های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.0 دقیقه

میان باغ گلِ سرخْ ‌های و هو دارد که بو کنید دهانِ مرا چه بو دارد

به باغْ خود همه مستند لیک نی چون گلْ که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد

چو سال سالِ نشاط است و روز روزِ طرب، خنُک مرا و کسی را که عیش خو دارد

چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلْ کسی که ساقی باقیّ ماه‌رو دارد

به باغ جمله شرابِ خدای می‌نوشند، در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد

عجایبند درختانْش بکر و آبستنْ چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد

هزار بار چمن را بسوخت و باز آراست، چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد

وجودِ ما و وجودِ چمن بدو زنده‌ست، زهی وجودِ لطیف و ظریف کو دارد

چراست خارْ سلحدار و ابرْ رویْ ترُش، ز رشکِ آن که گلِ سرخ صد عدو دارد

چو آینه‌ست و ترازو خموش و گویا یار، ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله‌ای، که هر کجا مرده بود زنده کنم بی‌حیله‌ای

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.6 دقیقه

این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله‌ای که هر کجا مرده بوَد زنده کنم بی‌حیله‌ای

خوانِ روانم از کَرَم زنده کنم مرده بُدم، کو نرگدایی تا بَرَد از خوانِ لطفم زلّه‌ای

گاهی تو را پُردُر کنم گاهی ز زهرت پر کنم آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله‌ای

گر حبّه‌ای آید به من صد کانِ پُر زرّش کنم دریای شیرینش کنم هر چند باشد قُلّه‌ای

از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم صد اطلس و اکسون نَهَم در پیشِ کِرمِ پیله‌ای

هر لحظه نومید را خرمن دهم بی‌کِشتنی هر لحظه درویش را قربت دهم بی‌ چلّه‌ای

چشمۀْ شکر جوشان کنم اندر دلِ تنگِ نیی اندیشه‌های خوش نَهَم اندر دماغ و کلّه‌ای

می‌ران فَرَس در دین فقط ور اسبِ تو گردد سقط بر جای اسبِ لاغری هر سو بیابی گلّه‌ای

خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو، جوشان ز حلوای رضا بر جَمره چون پاتیله‌ای

تبریز شد خلدِ برین از عکسِ روی شمسِ دین هر نقش در وی حورِ عین هر جامه از وی حلّه‌ای

مست توام نز می و نز کوکنار، وقت کنارست بیا گو کنار

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.7 دقیقه

مستِ توام نز مِی و نز کوکنار، وقتِ کنار است بیا گو کنار

برجِهْ مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقتِ بهار

شاخِ تر از بادْ کناری چو یافت رقص درآمد چو منِ بی‌قرار

این خبر افتاد به خوبانِ غیب تا برسیدند هزاران نگار

لاله رخ افروخته از کُهْ رسید سنبلۀ پا به گُل از مرغزار

سوسن با تیغ و سمن با سپر سبزه پیاده‌ست و گلِ تر سوار

فندق و خشخاش به دست آمده نعنع و حلبو به لبِ جویبار

جدولِ هر گونه حویجی جدا تا مددی یابد از یارِ یار

کرده دکان‌ها همه حلواییان پُر شکر و فُستُق از بهرِ کار

میوه فروشان همه با طبل‌ها بر سرِ هر پشته فشانده ثَمار

لیک ز گل گوی که همرنگِ اوست جمله ز بو گو که پری است یار

بلبل و قُمریّ و دو صد نوع مرغ جانبِ باغ آمده قادم یزار

می‌زندم نرگسْ چشمکْ خموشْ خطبۀ مرغانِ چمن گوش دار

یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی، نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.5 دقیقه

یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی، نیست تو را ضعیف‌تر از دلِ من شکاریی

نای برای من کند در شب و روز ناله‌ای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی

کِی بفشاردی مرا دستِ غمیّ و غصّه‌ای گر تو مرا به عاطفت در برِ خود فشاریی

دیدۀ همچو ابرِ من اشکِ روان نباردی گر تو ز ابرِ مرحمت بر سرِ من بباریی

دست دراز کردمی گوشِ فلک گرفتمی گر سرِ زلفِ خویش را تو به کفم سپاریی

از سرِ ماه من کله بِسْتَدَمی ربودمی گر تو شبی به لطفِ خود خوش سرِ من بخاریی

حقِّ حقوقِ سابقت حقِّ نیازِ عاشقت حقِّ زروعِ جانِ من کش تو کنی بهاریی

حقِّ نسیمِ بوی تو کان رسدم ز کوی تو حقِّ شعاعِ روی تو کو کندم نهاریی

تا که نثار کرده‌ای از گلِ وصل بر سرم بر کفِ پایِ کوششم خار نکرد خاریی

دارد از تو جزو و کل خرّمییّ و شادیی وز رخِ تو درختِ گل خجلت و شرمساریی

ای لبِ من خموش کن سوی اصول گوش کن تا کند او به نطقِ خود نادره غمگساریی