زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.9 دقیقه

با تو حیات و زندگی بی‌تو فنا و مردنا، زانک تو آفتابی و بی‌تو بوَد فسردنا

با تو حیات و زندگی بی ‌تو فنا و مردنا، زانک تو آفتابی و بی‌ تو بوَد فسردنا
خلق بر این بساط‌ها بر کفِ تو چو مهره‌ای، هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
گفت دمم چه می‌دهی دم به تو من سپرده‌ام، من ز تو بی‌خبر نیَم در دمِ دم سپردنا
پیش به سجده می‌شدم پشت خمیده چون شتر، خنده زنان گشاد لب گفت دراز گردنا
بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا، گردن دراز کرده‌ای پنبه بخواهی خوردنا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.1 دقیقه

هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید

هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید

در چاهِ زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید

هین توشه دِه از خوشهٔ ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید

از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخهٔ خون جگر آید

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.5 دقیقه

بازآمدی که ما را در هم زنی به شوری، داوود روزگاری با نغمهٔ زبوری

بازآمدی که ما را در هم زنی به شوری، داوود روزگاری با نغمهٔ زبوری

یا مصر پر نباتی یا یوسُف حیاتی، یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری

بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت، گفتم که آفتابی یا نور نور نوری

ای آسمان بر این دم گردان و بی‌قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری

ای دلبر پریرین وی فتنهٔ تو شیرین، دل نام تو نگوید از غایت غیوری

خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلیّ و کوری

بازآمد آن سلیمان بر تختِ پادشاهی، جان را نثار او کن آخِر نه کم ز موری

در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی، این نیست از ستیری این نیست از ستوری

ترّه فروشِ کویش این عقل را نگیرد، تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری

بازآمده‌ست بازی صیّاد هر نیازی، ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری

بازآمد آن تجلّی از بارگاه اعلا، ای روح نعره می زن موسیّ و کوه طوری

بازآمدی به خانه ‌ای قبلهٔ زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیست‌رنگی کز اوست هر وجودی

در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیست‌رنگی کز اوست هر وجودی

هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته وآن غیب همچو آتش در پرده‌های دودی

دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش، بگذر ز دودِ هستی کز دود نیست سودی

از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی، جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی

گر گَردِ پستْ شُستی قرص فلک شکستی، در نیست برشکستی بر هست‌ها فزودی

بشکستی از نری او سدّ سکندری او، ز افرشته و پری او روبندها گشودی

ملکش شدی مهیّا از عرش تا ثریّا، از زیر هفت دریا درّ بقا ربودی

رفتی لطیف و خرّم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی

تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیدهٔ یقینی در غیب وانمودی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش

ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش

هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش

همه دیده‌ست در راهش همه صدر است درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش

ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی را که او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش

بسی کوران و ره‌شینان از او گشتند ره‌بینان بسی جان‌های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش

بسی زخم است بی‌دشنه ز پنج و چار وز شش نِه

ز عشقِ آتشِ تشنه که جز خون نیست سقّایش

زهی شیرین که می‌سوزم چو از شمعش برافروزم زهی شادیّ امروزم ز دولت‌های فردایش

چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم‌فرسایش

به پیشِ عاشقان صف صف برآورده به حاجب کف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش

از او چون است این دل چون کز او غرق است رهْ رهْ خون وز او غوغاست در گردون و نالهْٔ جان ز هیهایش

دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزی بنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش