چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله، پیروز تو واگردی فی لطف امان الله

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

 چون عزمِ سفر کردی فی لطفِ امان الله، پیروزْ تو واگردی فی لطف امان الله

ای شادکنِ دل‌ها اندر همه منزل‌ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله

هم رایتِ احسان را هم آیتِ ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله

تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله

از آتشِ رخسارت وز لعلِ شکربارت در دِی نبوَد سردی فی لطف امان الله

آگاه تویی در دِه احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله

در عشقِ خداوندی شمس الحقِ تبریزی چون عشقِ جوامردی فی لطف امان الله

24 ساعت قبل

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر، نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 10.2 دقیقه

نَه که مهمانِ غریبم تو مرا یار مگیر، نه که فلّاحِ توام سرور و سالار مگیر

نَه که همسایۀ آن سایۀ احسانِ توام تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر

شربتِ رحمتِ تو بر همگان گردان است تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر

نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد تو مرا منتظر و کشتۀ دیدار مگیر

نه که لطفِ تو گنه‌سوزِ گنه‌کاران است تو مرا تائب و مستغفرِ غفّار مگیر

نه که هر مرغ به بال و پرِ تو می‌پرّد تو مرا صَعوِه شِمُر جعفرِ طیّار مگیر

به دو صد پر نتوان بی‌مددت پرّیدن تو مرا زیرِ چنین دام گرفتار مگیر

خفتگان را نَه تماشای نهان می‌بخشی، تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر

نه که بوی جگرِ پخته ز من می‌آید مددِ اشکِ من و زردی رخسار مگیر

نه که مجنون ز تو زان سوی خِرَد باغی یافت از جنون خوش شد و می‌گفت خرَدْ زار مگیر

با جنونِ تو خوشم تا که فنون را چه کنم، چون تو همخوابه شدی بسترِ هموار مگیر

چشمِ مستِ تو خرابیّ دل و عقلْ همه‌ست، عارضِ چون قمر و رنگِ چو گلنار مگیر

قامتِ عَرعَریت قامتِ ما دوٰتا کرد، نادری ذَقَن و زلفِ چو زنّار مگیر

این تصاویر همه خود صورِ عشق بوَد، عشقِ بی‌صورتِ چون قلزمِ زخّار مگیر

خرمنِ خاکم و آن ماه بگردم گردان، تو مرا همتکِ این گنبدِ دوّار مگیر

من به کوی تو خوشم خانۀ من ویران گیر، من به بوی تو خوشم نافۀ تاتار مگیر

میکده‌ست این سرِ من ساغرِ مِیْ گو بشکن، چون زر است این رخِ من زرِّْ به خروار مگیر

چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراش چون سَرَم مِعصَرِه شد خانۀ خمّار مگیر

کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازل است، کافری را که کُشَد عشق ز کفّار مگیر

بانگِ بلبل شنو ای گوشْ بهل نعرۀ خر، در گلستان نگر ای چشم و پیِ خار مگیر

بس کن و طبل مزن گفت برای غیر است، من خود اغیارِ خودم دامنِ اغیار مگیر

4 روز قبل

ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را، با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.6 دقیقه

ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

تشریف دِهْ عشّاق را پر نور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را

با روی همچون ماهِ خود با لطفِ مسکین‌خواهِ خود ما را تو کن همراهِ خود چیزی بده درویش را

چون جلوۀ مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را

درویش را چه‌بْوَد نشان، جان و زبانِ دُرفشان، نی دلقِ صدپاره کشان چیزی بده درویش را

هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را

تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را

جانِ من و جانانِ من کفرِ من و ایمانِ من سلطانِ سلطانانِ من چیزی بده درویش را

ای تن‌پرستِ بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن منْگر به تن بنْگر به من چیزی بده درویش را

امروز ای شمع آن کنم بر نورِ تو جولان کنم بر عشقْ جان افشان کنم چیزی بده درویش را

امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را

تو عیبِ ما را کیستی، تو مار یا ماهیستی، خود را بگو تو چیستی، چیزی بده درویش را

جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

6 روز قبل

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.4 دقیقه

تو ز عشقِ خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمالِ خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نَه مکان تو را نَه سویی و همه به سوی مایی

به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی

تو به گوشِ دل چه گفتی که به خنده‌اش شکفتی به دهانِ نِی چه دادی که گرفت قندخایی

تو به مِی چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرَد چه هوش دادی که کُنَد بلند رایی

ز تو خاک‌ها منقّش دلِ خاکیان مشوّش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشیّ و خوش فزایی

طرب از تو با طرب شد عجب از تو بوالعجب شد کَرَم از تو نوش‌لب شد که کریم و پرعطایی

دلِ خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی

ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدنِ وفایی

2 هفته قبل

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانی، بگشا در عنایت که ستون صد جهانی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.6 دقیقه

چو یقین شده‌ست دل را که تو جانِ جانِ جانی بگشا درِ عنایت که ستونِ صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاصِ عاشقانت که تو صارمِ زمانی

چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر، همه چیز را به پیشت خورشی‌ست رایگانی

به حمَل رسید آخر به سعادت آفتابت که جهانِ پیر یابد ز تو تابشِ جوانی

چه سماع‌هاست در جان چه قرابهای ریزان که به گوش می‌رسد زان دف و بربط و اغانی

چه پر است این گلستان ز دمِ هزاردستان که ز های و هوی مستان تو مِی از قدح ندانی

همه شاخه‌ها شکفته ملکان قدح گرفته همگان ز خویش رفته به شرابِ آسمانی

برسان سلامِ جانم تو بدان شهان ولیکن تو کسی به هُش نیابی که سلامشان رسانی

پشه نیز باده خورده سر و ریشْ یاوه کرده نَمِرود را به دشنه ز وجود کرده فانی

چو به پشّه این رسانَد تو بگو به پیل چه‌دْهَد، چه کنم به شرح ناید مِیِ جامِ لامکانی

ز شرابِ جان پذیرش سگِ کهفِ شیرگیرش که به گِردِ غارِ مستان نکند به جز شبانی

چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیرِ شرزه چو وفا کند چه یابد ز رحیقِ آن اوانی

تبریز مشرقی شد به طلوعِ شمسِ دینی که از او رسد شرارت به کواکبِ معانی

2 هفته قبل