جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما، صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کلِّ ما صد جان برافشانم بر او گویم هنیّاً مرحبا

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا

از مه ستاره می‌بری تو پاره پاره می‌بری گه شیرخواره می‌بری گه می‌کشانی دایه را

دارم دلی همچون جهان تا می‌کشد کوهِ گران من کُه کشم کَه کِی کشم زین کاهدان واخر مرا

گر موی من چون شیر شد از شوقِ مردن پیر شد من آردم گندم نیَم چون آمدم در آسیا

در آسیا گندم رَوَد کز سنبله زادست او، زادهٔ مَهَم نی سنبله، در آسیا باشم چرا

نی نی فتد در آسیا هم نورِ مه از روزنی زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا

با عقلِ خود گر جفتمی من گفتنی‌ها گفتمی خاموش کن تا نشنود این قصّه را بادِ هوا

جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر، من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر

جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر

آمد ترُش رویی دگر یا زمهریر است او مگر بر ریز جامی بر سرش ای ساقیِ همچون شکر

اوحی الیکم ربّکم انّا غفرنا ذنبکم و ارضوا بما یقضی لکم ان الرّضا خیر السیر

یا مِی دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میانِ گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر

و قایل یقول لی انّا علمنا بره فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر

دردِه مِیِ بیغامبری تا خر نمانَد در خری خر را بروید در زمان از بادۀ عیسی دو پر

السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی من لیس سرّ عنده لم ینتفع ممّا ظهر

در مجلسِ مستانِ دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بوَد در حالِ مستی خیر و شر

انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر

ای پاسبان بر در نشین در مجلسِ ما ره مدِه جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر

یا ربّنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الّا غرر

جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی نشناسد از مستیِّ خود او سر-کُلَه را از کمر

یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر

گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرَد تبر

ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر

ای خواجه من آغشته‌ام بی شرم و بی دل گشته‌ام اسپر-سلامت نیستم در پیشِ تیغم چون سپر

سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر

خواهم یکی گوینده‌ای مستی خرابی زنده‌ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر

یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انّا حبسنا فی السفر

اندر تنِ من گر رگی هشیار یابی بر دَرَش چون شیرگیرِ او نشد او را در این ره سگ شمر

یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنّا الخبر

آن‌ها خراب و مست و خوش وین‌ها غلامِ پنج و شش آن‌ها جدا وین‌ها جدا آن‌ها دگر وین‌ها دگر

ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر

گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر

اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر

خامش کن و کوتاه کن نظّارۀ آن ماه کن آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشقّ القمر

ان الهوی قد غرّنا من بعد ما قد سرّنا فاکشف به لطف ضرّنا قال النبی لا ضرر

ای میرِ مه روپوش کن ای جانِ عاشق جوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر

قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر

ز اندازه بیرون خورده‌ام کاندازه را گم کرده‌ام شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر

هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به منّ مستقر

هین نیش ما را نوش کن افغانِ ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر

العیش حقّا عیشکم و الموت حقّا موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر

تو را در دلبری دستی تمامست، مرا در بی دلی درد و سقامست

تو را در دلبری دستی تمام است مرا در بی دلی درد و سقام است

بجز با روی خوبت عشقبازی حرام است و حرام است و حرام است

همه فانیّ و خوانِ وحدتِ تو مدام است و مدام است و مدام است

چو چشمِ خود بمالم خود جزِ تو کدام است و کدام است و کدام است

جهان بر روی تو از بهرِ روپوشْ لثام است و لثام است و لثام است

به هر دم از زبانِ عشق بر ما سلام است و سلام است و سلام است

ز هر ذرّه به گفتِ بی زبانی پیام است و پیام است و پیام است

غم و شادیِّ ما در پیشِ تختت غلام است و غلام است و غلام است

اگر چه اشترِ غم هست گرگینْ امام است و امام است و امام است

پسِ آن اشترِ شادیِّ پر شیر ختام است و ختام است و ختام است

تو را در بینی این هر دو اشتر زمام است و زمام است و زمام است

نه آن شیری که آخر طفلِ جان را فَطام است و فطام است و فطام است

از آن شیری که جوی خلد از وی نظام است و نظام است و نظام است

خمش کردم که غیرت بر دهانم لگام است و لگام است و لگام است

جود الشموس علی الوری اشراق، و وراء ها نور الهوی براق

جود الشموس علی الوری اشراق، و وراء ها نور الهوی براق

و وراء انوار الهوی لی سید، ضائت لنا بضیائه الافاق

ما اطیب العشاق فی اشواقهم، العشق ایضا نحوهم مشتاق

هموا لرؤیته فلاحت شمسه، حارت و کلت نحوه الاحداق

نادی منادی عاشقیه بدعوه، طفقوا الی صوت النداء و ساقوا

سکروا برؤیته و راح لقائه، لا تحسبوهم بعد ذاک افاقوا

ان شئت من یحکیک برق خدوده، ضعفی و صفره و جنتی مصداق

من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری

من دوش دیدم سرّ دل اندر جمالِ دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری

از جان و دل گوید کسی پیشِ چنان جانانه‌ای از سیم و زر گوید کسی پیشِ چنان سیمین بری

لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان دربان شدی جانِ شهان گر عشق را بودی دری

من می‌شنیدم نامِ دل ای جان و دل از تو خجل ای مانده اندر آب و گِل از عشقِ دلدل چون خری

ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری

تن خود که باشد تا بوَد فرشِ سوارانِ غمش سر کیست تا او سر نهد پیشِ چنان شه سروری

نک نو بهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی چون یارِ من شیرین دمی چون لعلِ او حلواگری

هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبا رخی هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری

آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان امّا بهارِ من تویی من ننْگرم در دیگری

اشکوفه‌ها و میوه‌ها دارند غنج و شیوه‌ها ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری

بلبل چو مطرب دف زنی برگِ درختان کف زنی هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشّی تری

آمد بهارِ مهربان سرسبز و خوش دامن کشان تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری

تا خلق از او حیران شود تا یارِ من پنهان شود تا جانِ ما را جان شود کوریِّ هر کور و کری

آن جا که باشد شاهْ او بنده شود هر شاه خو آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری

مست و خرامان می‌رود در دل خیالِ یارِ من ماهی شریفی بی حدی شاهی کریمی با فری