با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنک از او آگه است از همه عالم بری‌ست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.2 دقیقه

با وی از ایمان و کفر باخبری کافری‌ست، آنکِ از او آگه است از همه عالم بری‌ست

اه که چه بی بهره‌اند با خبران زانکِ هست چهرۀ او آفتابْ طرّۀ او عنبری‌ست

آه از آن موسیی کانکِ بدیدش دمی گشته رمیده ز خلق بر مثَلِ سامری‌ست

بر عدد ریگ هست در هوسش کوهِ طور بر عدد اختران ماهِ ورا مشتری‌ست

چشمِ خلایق از او بسته شد از چشم بند زانکِ مسلّم شده چشمِ ورا ساحری‌ست

اوست یکی کیمیا کز تبشِ فعلِ او زرگرِ عشقِ ورا بر رخِ من زرگری‌ست

پایْ در آتش بنِه همچو خلیل ای پسر کآتش از لطفِ او روضۀ نیلوفری‌ست

چون رخِ گلزارِ او هست چراگاهِ روحْ روح از آن لاله زار آه که چون پروری‌ست

مفخرِ جان شمسِ دین عقل به تبریز یافت آن گهری را که بحر در نظرش سرسری‌ست

2 هفته قبل

آنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست، سخت روان می‌رود سرو خرامان کیست

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.7 دقیقه

آنکِ چنان می‌رود ای عجب او جانِ کیست، سخت روان می‌رود سروِ خرامان کیست

حلقۀ آن جعدِ او سلسلۀ پای کیست زلفِ چلیپا و شش آفتِ ایمان کیست

در دلِ ما صورتی‌ست ای عجب آن نقشِ کیست وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست

دیدم آن شاه را آن شهِ آگاه را گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست

چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش کاین همه درد از کجاست حالِ پریشانِ کیست

عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو دل همه در جست و جو یا رب جویانِ کیست

دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان بندۀ آن شُو که او دانَد مهمان کیست

در دلِ من دار و گیر هست دو صد شاه و میر، این دل پر غلغله مجلس و ایوان کیست

عرصۀ دل بی کران گم شده در وی جهان ای دلِ دریا صفتْ سینه بیابانِ کیست

غم چه کند با کسی دانَد غم از کجاست شادِ ابد گشت آنکْ دانَد شادانِ کیست

ای زده لافِ کرَم گفته که من محسنم مرگِ تو گوید تو را کاین همه احسانِ کیست

آن دمْ کاین دوستان با تو دگرگون شوند پس تو بدانی که این جمله طلسم آنِ کیست

نقدِ سخن را بمان سکّۀ سلطان بجو کای زرِ کامل‌عیارْ نقدِ تو از کان کیست

2 هفته قبل

 پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد، مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 7.2 دقیقه

 پردۀ دل می‌زند زُهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب دادِ طرب‌ها بداد

بحرِ کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچِ کَفَش داد دوش ما و تو را نوش باد

عشقْ همایون پِی است خطبه به نامِ وی است از سرِ ما کم مباد سایه این کیقباد

روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو ربّ العباد

ز اوّلِ روز این خمار کرد مرا بی قرار می‌کشدم ابروار عشقِ تو چون تندباد

دستِ دل از رنج رست گر چه دلارامِ مست بست سرِ زلف بست خواجه ببین این گشاد

می‌کشدم موکشان من تُرُش و سرگران رُو که مرادِ جهان می‌کشدم بی مراد

عقلْ بر آن عقل‌سازْ ناز همی کرد نازْ شُکر کز آن گشت باز تا به مقامْ اوفتاد

پای به گِل بوده‌ام زانکِ دو دل بوده‌ام شُکر که دودل نمانْد یک دله شد دل نهاد

لافِ دل از آسمانْ لافِ تن از ریسمانْ بُگْسلم این ریسمان باز رَوَم در معاد

دلبرِ روزِ الست چیزِ دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرَد آن را به یاد

گفت به تو تاختم بهرِ خودت ساختم ساختۀ خویش را من ندهم در مزاد

گفتم تو کیستی گفت مرادِ همه، گفتم من کیستم گفت مرادِ مراد

مفتعلن فاعلات رفته بُدَم از صفات محو شده پیشِ ذات دل به سخن چون فتاد

دادِ دل و عقل و جان مفخرِ تبریزیان از مددِ این سه داد یافت زمانه سَداد

2 هفته قبل

به حارسان نکو روی من خطاب کنید، که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.1 دقیقه

به حارسانِ نکو روی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید

گهی به خاطرِ بیگانگان سؤال دهید گهی دلِ همه را سُخرۀ جواب کنید

و چون شدند همه سُخرۀ سؤال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید

دلی که نیست در اندیشۀ سؤال و جوابْ وی آفتابِ جهان شد بدو شتاب کنید

زنید خاک به چشمی که باد در سرِ اوست دو چشمِ آتشیِ حاسدانْ پر آب کنید

از آن که هر که جز این آبِ زندگی باشد سرابِ مرگ بوَد پشت بر سراب کنید

چو زندگیِ ابد هست اندر آبِ حیات به ترکِ عمر به صد رنگْ شیخ و شاب کنید

گدازِ عاشق در تابِ عشق کِی ماند به خدمتی که شما از پیِ ثواب کنید

چو کفِّ جود و سخاوت به لطف بگشاید نشاید این که شما قصّۀ سحاب کنید

وگر ز تنِ حَشَمِ زنگبار خون آرَد سپاهِ قیصرِ رومی شما حراب کنید

به یک نظر چو بکرد او جهانِ جان معمور چرا چو جغد حدیثِ تنِ خراب کنید

که صد هزار اسیرند پیشِ زنگ از روم مخنّثی چه بوَد فکِّ آن رِقاب کنید

لوای دولتِ مخدوم شمسِ دین آمد گروه باز صفتِ قصدِ آن جناب کنید

2 هفته قبل

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد، نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.2 دقیقه

اگر دل از غمِ دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغِ بقا توانی کرد

اگر به آبِ ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد

ز منزلِ هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرمِ کبریا توانی کرد

درونِ بحرِ معانیِّ لا نَه آن گهری که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد

به همّت ار نشوی در مقامِ خاکْ مقیمْ مقامِ خویش بر اوجِ علا توانی کرد

اگر به جَیبِ تفکّر فروبری سرِ خویشْ گذشته‌های قضا را ادا توانی کرد

ولیکن این صفتِ ره روانِ چالاک است تو نازنینِ جهانی کجا توانی کرد

نه دست و پایِ اجل را فرو توانی بست نَه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد

تو رستمِ دل و جانیّ و سرورِ مردان اگر به نفسِ لئیمت غزا توانی کرد

مگر که دردِ غمِ عشق سر زند در تو به دردِ او غمِ دل را دوا توانی کرد

ز خارِ چون و چرا این زمان چو درگذری به باغِ جنّتِ وصلش چرا توانی کرد

اگر تو جنسِ همایی و جنسِ زاغ نِه‌ای ز جانْ تو میل به سوی هما توانی کرد

همای سایۀ دولت چو شمسِ تبریزی‌ست نگر که در دلِ آن شاه جا توانی کرد

2 هفته قبل