الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش، گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

الحذر از عشق حذر هر که نشانی بوَدَش، گر بستیزد برود عشقِ تو برهم زندش

از دل و جان برکَندش لولی و مُنبِل کندش، سیل درآید چو گیا هر طرفی می‌بردش

اوست یقین رهزنِ تو خونِ تو در گردنِ تو، دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش

باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شوی، بیست سلامت بوَدش درکشدش خوش خوردش

پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی، هر که در این موج فتد تا لبِ دریا کشدش

گول شود هول شود وز همه معزول شود، دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش

ای دَمِ تو دامِ خمش بی‌گنهان را بمکُش، ای رخِ تو بادۀ هُش مست کند تا ابدش

2 سال قبل

دل معشوق سوزیده‌ست بر من، وزان سوزش جهان را سوخت خرمن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

دلِ معشوق سوزیده است بر من، وز آن سوزش جهان را سوخت خِرمن

بزد آتش به جانِ بنده شمعی کز او شد موم جانِ سنگ و آهن

به دید آمد از آن آتش به ناگه میانِ شب هزاران صبحِ روشن

به کوی عشق آوازه درافتاد که شد در خانۀ دل شکلِ روزن

چه روزن کآفتابِ نو برآمد که سایه نیست آن جا قدرِ سوزن

از آن نوری که از لطفش برسته‌ست ز آتش گلبن و نسرین و سوسن

از آن سو بازگرد ای یارِ بدخو، بدین سو آ که این سوی است مأمن

به سوی بی سُوی جمله بهار است، به هر سو غیر این، سرمای بهمن

چو شمس الدّینِ جان آمد ز تبریزْ تو جان کندن همی‌خواهی، همی‌کَن

2 سال قبل

هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانبِ بالا نظر

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.7 دقیقه

هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانبِ بالا نظر

هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانبِ دریا نظر

پا بنهد بر کمرِ کوهِ قاف تا بزند بر پرِ عنقا نظر

تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی‌ سر و بی‌ پا نظر

هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان‌جا نظر

آب هم از آبْ مصفّا شود، هم ز نظر یابد بینا نظر

جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الّا نظر

2 سال قبل

جان خراباتی و عمر بهار، هین که بشد عمر چنین هوشیار

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 2.6 دقیقه

جانِ خراباتی و عمرِ بهار، هین که بشد عمر چنین هوشیار

جان و جهان جانِ مرا دست گیر، چَشمِ جهان حرفِ مرا گوش دار

صورتِ دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار

دست مرا بر سر خود می‌نهاد کای به غم دوست مرا دست‌یار

دردِ سرم نیست ز صفرا و تب، از مِیِ عشق است سرم پرخمار

این همه شیوه‌ست مرادش تویی ای شکرت کرده دلم را شکار

جان من از ناله چو طنبور شد، حالِ دلم بشنو از آوازِ تار

2 سال قبل