هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند

من بر آن بودم که ندْهم دل به عشقْ سروْ بالا دلستانی می‌کند

مهْربانی می‌نمایم بر قدش سنگدل نامهْربانی می‌کند

برفِ پیری می‌نشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی می‌کند

ماجرای دل نمی‌گفتم به خلقْ آبِ چشمم ترجمانی می‌کند

آهنِ افسرده می‌کوبد که جهد با قضای آسمانی می‌کند

عقل را با عشق زورِ پنجه نیست احتمال از ناتوانی می‌کند

چشمِ سعدی در امیدِ روی یار چون دهانش دُرفشانی می‌کند

هم بوَد شوری در این سر بی خلاف کاین همه شیرین زبانی می‌کند

چه غم از کار فرو بسته ما دارد عشق، چون فلک در دل خود آبله ها دارد عشق

چه غم از کارِ فرو بستۀ ما دارد عشقْ چون فلک در دلِ خود آبله‌ها دارد عشق

نیست چون غنچۀ پیکان دلِ ما ناخن گیر ورنه چون صبحْ دمِ عقده گشا دارد عشق

گر چه در پردۀ غیب است نهان خورشیدش ذرّه‌ای چون فلکِ بی سرو پا دارد عشق

نیست هر آب و زمین قابلِ تخمِ شررش در دلِ سوختگان نَشوْ و نما دارد عشق

نه همین در دلِ ما بزمِ سلیمان چیده است عالمی در دلِ هر مور جدا دارد عشق

دامنِ خاک نگارین شود از جولانش گر چه از خونِ جگر پا به حنا دارد عشق

شاخ و برگش بوَد از عالمِ امکان بیرون ریشه هر چند در اندیشۀ ما دارد عشق

چون فلک دایرۀ بینشِ خود ساز وسیع تا بدانی که چه مقدار صفا دارد عشق

آسمان موجِ سرابی است در آن دامنِ دشت که منِ سوخته را آبله پا دارد عشق

چشمِ خفّاش ز خورشید چه بیند صائبْ عقلِ بیچاره چه داند که چها دارد عشق

شبی کز زلف تو عالم چو شب بود، سر مویی نه طالب نه طلب بود

شبی کز زلفِ تو عالم چو شب بود سرِ مویی نه طالب نه طلب بود

جهانی بود در عینِ عدم غرقْ نه اسمِ حزن و نه اسمِ طرب بود

چنان در هیچ پنهان بود عالم که نه زین نام و نه زان یک لقب بود

بتافت از زلفِ آن روی چو خورشید که گفت آن جایگه هرگز که شب بود

نگارستانِ رویت جلوه‌ای کرد جهان گفتی که دایم بر عجب بود

همی تا لعلِ سیرابت نمودی جهانی خلق تشنه خشک لب بود

بتا تا چشمِ چون نرگس گشادی همه آفاق پر شور و شَغَب بود

همی تا حلقه‌ای در زلف دادی سرِ مردان کامل در کَنَب بود

چو از حد می‌بشد گستاخی خلق مگر اینجایگه جای ادب بود

خیالِ نار و نور افتاده در راهْ حجاب و کشفِ جان‌ها زین سبب بود

درین وادی دلِ عطّار را هیچ نه نامی بود هرگز نه نسب بود

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما، صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا

جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کلِّ ما صد جان برافشانم بر او گویم هنیّاً مرحبا

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا

از مه ستاره می‌بری تو پاره پاره می‌بری گه شیرخواره می‌بری گه می‌کشانی دایه را

دارم دلی همچون جهان تا می‌کشد کوهِ گران من کُه کشم کَه کِی کشم زین کاهدان واخر مرا

گر موی من چون شیر شد از شوقِ مردن پیر شد من آردم گندم نیَم چون آمدم در آسیا

در آسیا گندم رَوَد کز سنبله زادست او، زادهٔ مَهَم نی سنبله، در آسیا باشم چرا

نی نی فتد در آسیا هم نورِ مه از روزنی زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا

با عقلِ خود گر جفتمی من گفتنی‌ها گفتمی خاموش کن تا نشنود این قصّه را بادِ هوا

ز خال روز سیاهی که داشتم دارم، ز زلف رشته آهی که داشتم دارم

ز خالْ روزِ سیاهی که داشتم دارم ز زلف رشتۀ آهی که داشتم دارم

رسید اگر چه به پایان چو شمع هستی من ز اشک و آه سپاهی که داشتم دارم

تو دادِ وعده خلافی بده به خاطرِ جمع که من همان سرِ راهی که داشتم دارم

درین بهار که یک سبزه زیر سنگ نمانْد ز زیرِ بال پناهی که داشتم دارم

چه سود ازین که سرم چون حباب رفت به باد ز فکرِ پوچ کلاهی که داشتم دارم

به وصل گمشدۀ خود رسید هر بی چشمْ منم که چشم به راهی که داشتم دارم

ز خرمن است چه حاصل دلِ حریصِ مرا که چشم بر پرِ کاهی که داشتم دارم

به رو اگر چه گناهِ مرا نیاوردند ز انفعالِ گناهی که داشتم دارم

ز خوانِ وصل نشد سیر دیده ام صائب، گرسنه چشم نگاهی که داشتم دارم