من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول، مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.5 دقیقه

من ایستاده‌ام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول

نه دستِ با تو در آویختن نه پای گریز نه احتمالِ فراق و نه اختیارِ وصول

کمندِ عشق نه بس بود زلفِ مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول

من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول

ملامتت نکنم گر چه بی وفا یاری هزار جانِ عزیزت فدای طبع ملول

مرا گناهِ خود است ار ملامتِ تو برم که عشق بارِ گران بود و من ظَلومِ جَهول*

گر آن چه بر سرِ من می‌رود ز دستِ فراق علی التمام فرو خوانم الحدیث یطول

ز دستِ گریه کتابت نمی‌توانم کرد که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

من از کجا و نصیحت کنان بیهُده گویْ حکیم را نرسد کدخدایی بهلول

طریقِ عشق به گفتن نمی‌توان آموخت مگر کسی که بوَد در طبیعتش مجبول

اسیرِ بندِ غمت را به لطفِ خویش بخوان که گر به قهر برانی کجا شود مغلول

نه زورِ بازوی سعدی که دستِ قوّتِ شیر سپر بیفکند از تیغِ غمزۀ مسلول

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

همی‌زنم نفسِ سرد بر امیدِ کسی که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

به چشمِ رحم به رویم نظر همی‌نکند به دستِ جور و جفا گوشمال داده بسی

دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد، کسی به شهرِ شما این کند به جای کسی

به هر چه در نگرم نقشِ روی او بینم که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی

به دستِ عشق چه شیرِ سیه چه مورچه‌ای به دامِ هجر چه بازِ سفید چه مگسی

عجب مدار ز من روی زرد و نالۀ زار که کوهْ کاه شود گر بَرَد جفای خسی

بر آستانِ وصالت نهاده سر سعدی بر آستین خیالت نبوده دسترسی

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان، دل از انتظار خونین دهن از امید خندان

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.3 دقیقه

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امیدْ خندان

مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریبِ چشم بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطّلْ دلِ عارفان ببردند و قرار هوشمندان

سرِ کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد ز معربدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم که خلاصِ بی تو بند است و حیاتِ بی تو زندان

اگرم نمی‌پسندی مدهم به دستِ دشمن که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان

نفسی بیا و بنْشین سخنی بگوی و بشنو که قیامت است چندان سخن از دهانِ خندان

اگر این شکر ببینند محدّثان شیرین همه دست‌ها بخایند چو نیشکر به دندان

همه شاهدانِ عالم به تو عاشقند سعدی که میانِ گرگْ صلح است و میانِ گوسفندان

چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.9 دقیقه

چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من

خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من

وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من

برقع از روی برفکن تا جان پایْ کوبان کنم نثارِ تو من

گر جهان آمده است با روزی سر نهم مست در کنارِ تو من

گرچه آورده‌ای به جان کارم تا به جان در شدم به کارِ تو من

بر من از صد هزار عزّت بیش آنکه باشم ذلیل و خوارِ تو من*

شد قرارم که چند خواهد بود چشم بر راهِ بی قرارِ تو من

تیره شد روزِ من چرا نکنم دیده روشن به روزگارِ تو من

ترکِ کارِ فرید از آن گفتم تا شَوَم فرد و یارِ غارِ تو من

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی، بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.8 دقیقه

از دارِ مُلکِ لَم یَزَل ای شاهْ سلطان آمدی، بر قلبِ ماهان برزدی سنجُق ز شاهان بسْتدی

ماه آمدی از لا مکان ای اصلِ کارستانِ جان صد آفتاب و چرخ را چون ذرّه‌ها برهم زدی

یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی

از رشکِ پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری ای زُهرۀ صد مشتری ای سرّ لطفِ ایزدی

بخْرام بخْرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرم هم حسرت هر عابدی هم قبلۀ هر معبدی

نقشی‌ست بی مثلْ آن رخش پرنورِ پاکِ خالقش زلفی‌ست مشکین طرّه‌اش یا طیلسانِ احمدی

چون شمسِ تبریزی رَوَد چون سایه جان در پی رود، در دیده خاکش توتیا یا کَحلِ نورِ سرمدی