چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله، پیروز تو واگردی فی لطف امان الله

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.3 دقیقه

 چون عزمِ سفر کردی فی لطفِ امان الله، پیروزْ تو واگردی فی لطف امان الله

ای شادکنِ دل‌ها اندر همه منزل‌ها در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله

هم رایتِ احسان را هم آیتِ ایمان را تا عرش برآوردی فی لطف امان الله

تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را از رخ ببری زردی فی لطف امان الله

از آتشِ رخسارت وز لعلِ شکربارت در دِی نبوَد سردی فی لطف امان الله

آگاه تویی در دِه احسنت زهی سرده هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله

در عشقِ خداوندی شمس الحقِ تبریزی چون عشقِ جوامردی فی لطف امان الله

21 ساعت قبل

بوی کباب داری تو نیز دل کبابی، در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.9 دقیقه

بوی کباب داری تو نیز دلْ کبابی، در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی

زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی

ای خواجه ترکِ ره کن ما را حدیثِ شه کن بگشا دهان و اه کن گر مستِ آن شرابی

دوشم نگارِ دلبر می‌داد جام از زر، گفتا بکش تو دیگر گر مستِ نیم‌خوابی

گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی

چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را، عالم چو بحرِ جوشان من گشته مرغِ آبی

ای خواجه خشم بنْشان سر را دگر مپیچان، ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی

سِرّ الّه گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرمِ نقابی

ای خواجه صدرِ عالی تا تو در این حوالی گه بستۀ سوالی گه خستۀ جوابی

ای شمسِ حقِّ تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی

3 هفته قبل

امتزاج روح‌ها در وقت صلح و جنگ‌ها با کسی باید که روحش هست صافی صفا

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.4 دقیقه

امتزاجِ روح‌ها در وقتِ صلح و جنگ‌ها با کسی باید که روحش هست صافیِّ صفا

چون تغیّر هست در جانْ وقتِ جنگ و آشتی، آن نه یک روح است تنها بلک گشتستند جدا

چون بخواهد دل سلامِ آن یکی همچون عروسْ مر زفافِ صحبتِ دامادِ دشمن‌روی را

باز چون مِیلی بوَد سویی بدان مانَد که او میل دارد سوی دامادِ لطیفِ دلربا

از نظرها امتزاج و از سخن‌ها امتزاج، وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها

همچنانک امتزاجِ ظاهر است اندر رکوع، وز تَصافُح وز عِناق و قبله و مدح و دعا

بر تفاوت این تَمازُج‌ها ز مِیل و نیم میل، وز سرِ کَرْهْ و کراهت وز پیِ ترس و حیا

آن رکوعِ با تأنّی وان ثنای نرمْ نرم، هم مراتب در معانی در صُوَرها مجتبا

این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی، کش سما سجده‌اش بَرَد وان عرش گوید مرحبا

آن خداوندِ لطیفِ بنده‌پرور شمسِ دین، کو رهانَد مر شما را زین خیالِ بی‌وفا

با عدم تا چند باشی خایف و امّیدوار، این همه تأثیرِ خشمِ اوست تا وقتِ رضا

هستی جانِ اوست حقّا چونکِ هستی زو بتافت، لاجرم در نیستی می‌ساز با قیدِ هوا

گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال، گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا

گه خیالِ خوش بوَد در طنز همچون احتلام، گه خیالِ بد بوَد همچون که خوابِ ناسزا

وانگهی تخییل‌ها خوشتر از این قومِ رذیل، اینْت هستی کو بوَد کمتر ز تخییل عما

پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم، این عدم‌ها بر مراتب بود همچون که بقا

تا نیاید ظلِّ میمونِ خداوندیِّ او هیچ بندی از تو نگْشاید یقین، می‌دان دلا

1 ماه قبل

با روی تو کفر است به معنی نگریدن، یا باغ صفا را به یکی تره خریدن

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.0 دقیقه

با روی تو کفر است به معنی نِگریدن، یا باغِ صفا را به یکی ترّه خریدن

با پرّ تو مرغانِ ضمیرِ دل ما را در جنّتِ فردوس حرام است پریدن

اندر فلکِ عشق هر آن مَه که بتابد آن ابرِ تو است ای مه و فرض است دریدن

دشتی که چراگاهِ شکارانِ تو باشد شیران بنَیارند در آن دشت چریدن

هر عشق که از آتشِ حُسنِ تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسُریدن

در باطنِ من جانِ من از غیرِ تو بُبرید، محسوس شنیدم من آواز بریدن

در خواب شود غافل از این دولتِ بیدار، از پوست چه شیره بُوَدَت در فشریدن

رنجورِ شقاوت چو بیفتاد به یاسینْ لا حول بوَد چاره و انگشت گزیدن

جز عشقِ خداوندی شمس الحقِ تبریز آن مویِ بَصَر باشد باید سِتَریدن

2 ماه قبل

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره، تا چه زند زهره از آینه و جندره

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.4 دقیقه

ای مه و ای آفتاب پیشِ رخت مسخره، تا چه زند زُهره از آیِنه و جَندَره

پیش تو افتاده ماه بر رهِ سودای عشق، ریخته گلگونه‌اش یاوه شده قنجره

پنجره‌ای شد سماع سوی گلستانِ تو، گوش و دلِ عاشقان بر سرِ این پنجره

آه که این پنجره هست حجابی عظیم، رُو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سِرِه

از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده‌ست بر مَثَلِ دَستَره

دستِ دلِ خویش را دیدم در خُمره‌ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره

گفت شرابِ کسی کو همگی چرخ را با همه دولابِ جان می نخرد یک تره

کرّۀ گردونِ تند پیشش پالانی‌ای بر سرِ میدانِ او جانِ خر با توبره

ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر مَیسره

ای که ز تبریزِ تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانبِ بَره

2 ماه قبل