ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده

جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سطنت او را، پا در چَهِْ اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خَرَد انگورْ فشارد، شیرین بوَدَش لاجرم ای دوستْ عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختانِ تو از میوه خمیده

جان را زنَد آن باغْ صلاهای تعالوا، جان در تنِ پرخونِ پر از ریم خزیده

چون گنج برآزینِ حدَثْ ای جان و جهان‌گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن، کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسنِ پیسهٔ ایّام کی گردد چون گردن احرارْ رهیده

از بولهب و جفتیِ او چونکِ ببرّیم بینیم ز خودْ حبلِ مَسَد را سِکَلیده

بی‌ فصلِ خزان گلشنِ ارواح شکفته، بی‌ کام و دهان هر فَرَسِ روحْ چریده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا، مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سرِ رشته بیابند، مستان همه از بهرِ چنین گنج خرابند

2 ماه قبل

ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته، ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.1 دقیقه

ای فتنهٔ انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خونِ تُرکان ریخته با لولیان بگْریخته

در سایهٔ آن لطفِ تو آخر گشایم قلفِ تو در سر نشسته الْفِ تو زان طرّهٔ آویخته

از چشم بردی خوابها زین غرقهٔ گردابها زان طرّهٔ پر تابها مُشکی به عنبر بیخته

ای رفته در خونِ رهی تو رشکِ خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته

از برقِ آن رخسارِ تو وز شعلهٔ انوارِ تو وز حِلمِ موسی‌وارِ تو از بحر گرد انگیخته

ای شمعِ افلاک و زمین ای مفخرِ روح‌الامین عشقت نشسته در کمین خونِ هزاران ریخته

جان در پیِ تو می‌دَوَد وندر جهانت می‌جَوَد صد گنج آخر کِی شود در کاغذی درپیخته

مخدوم شمس‌الدّین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا

2 سال قبل

دیگران رفتند خانه خویش باز، ما بماندیم و تو و عشق دراز

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.6 دقیقه

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز، ما بماندیم و تو و عشقِ دراز

هرکه حیرانِ تو باشد دارد او روزه در روزه نِماز اندر نِماز

رازْ او گوید که دارد عقل و هوش، چون فنا گردد فنا را نیست راز

سلسله از گردنِ ما برمگیر که جنون تو خوش است ای بی نیاز

طوقِ شاهان چاکرِ این سلسله‌ست، عاشقان از طوق دارند احتراز

خار و گل را حُسن بخش از آبِ خِضر، طاق را و جفت را کُن جفت‌ناز

هرکه او بنْهد سری بر خاکِ تو کن قبولش گر حقیقت گر مجاز

نی مرا هرچه شود خود گو بشو در بهارِ حُسنْ خودْ تو می گُراز

حُسنِ تو باید که باشد بر مراد، عاشقان را خواه سوز و خواه ساز

خواه ردْشان کن به خطِّ لایجوز، خواهشان از فضلْ دِهْ خطِّ جواز

خواهشان چون تارِ چنگی بر سِکَل، خواهشان چون نای گیر و می نواز

خواهشان بی قدر کن چون سنگ و خاک، خواه چون گوهر بِدِهْشان امتیاز

عاقبت محمود باشد دادِ تو ای تو محمود و همه جانها ایاز

در غلامیِّ تو جان آزاد شد وز ادبهای تو عقل استاد شد

2 سال قبل

یک مسئله می‌پرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می‌کنی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 5.4 دقیقه

یک مسئله می‌پرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می‌کنی

خود در فسون شیرین‌لبی مانند داود نبی آهن چو مومی می‌شود بر می‌کَنیش از آهنی

نی، بلکِ شاهِ مطلقی به گلبرگِ مَلَک حقی شاگردِ خاصِ خالقی از جمله افسونها غنی

تا من ترا بشناختم بس اسبِ دولت تاختم خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی

هر لحظه‌ای جانِ نُوَم هردم به باغی می‌روم بی دست و بی دل می‌شوم چون دست بر من می‌زنی

نی چرخ دانم نی سَها نی کاله دانم نی بها با اینک نادانم مها دانم که آرامِ منی

ای رازِقِ مُلک و مَلَک وی قطبِ دورانِ فلک حاشا از آن حُسن و نمک که دل ز مهمان برکنی

خوش ساعتی کان سروِْ من سرسبز باشد در چمن وز بادِ سودا پیش او چون بید باشم مُنثَنی

لاله به خون غسلی کند نرگس به حیرت برتند غنچه بیندازد کُلَه سوسن فُتَد از سوسنی

ای ساقی بزمِ کَرَم مست و پریشان توم وی گلشن و باغِ اِرَم امروز مهمان توم

2 سال قبل