در چاه فتاد دل برآرش، بیچاره و منتظر مدارش

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.6 دقیقه

در چاهْ فتاد دلْ برآرش، بیچاره و منتظر مدارش

ور وعده دهیش تا به فردا امروز بسوزد این شرارش

بخْشای برین اسیرِ هجران بر جانِ ضعیفِ بی قرارش

هرچند که ظالم است و مجرمْ مظلوم و شکسته دل شمارش

گشته‌ست چو لاله غرقهٔ خون، گشته‌ست چو زعفران عذارش

خواهد که به پیشِ تو بمیرد، این است همیشه کسب و کارش

یاری دگری کجا پسندد آن را که خدا بُدَست یارش

آن را که بخوانده‌ای تو روزی مسْپار به دستِ روزگارش

هرچند به زیرِ کوهِ غم مانْد اندیشهٔ توست یارِ غارش

امسال چو ماه می‌گدازد می‌آید یادِ وصلِ پارش

راهی بگْشا در این بیابان، ماهی بنْما در این غبارش

گر شرح کنم تمامِ پیغام می‌مانم از شراب و از جام

1 ماه قبل

الا ای شاه یغمایی شدم پرشور و شیدایی، مرا یکتاییی فرما دوتا گشتم ز یکتایی

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 8.7 دقیقه

الا ای شاهِ یغمایی شدم پرشور و شیدایی مرا یکتایی‌ای فرما دوتا گشتم ز یکتایی

دو تایم پیشِ هر احول بکن این مشکلِ من حل تویی آخر تویی اول تویی دریای بینایی

زهی دریا زهی گوهر زهی سرّ و زهی سرور زهی نور و زهی انور در آن اقلیمِ بی‌جایی

چنان نوری که من دیدم چنان سرّی که بشنیدم اگر از خویش بُبْریدم عجب باشد، چه فرمایی

که گر دیدیش افلاطون بدان عقل و بدان قانون شدی بتر ز من مجنون شدی بی عقل و سودایی

چو مرمر بوده‌ام من خود مگر کر بوده‌ام من خود چه اندر بوده‌ام من خود ز بدخوییّ و بدرایی

ولیک آن ماه‌رو دارد هزاران مشک بو دارد چگونه پای او دارد یکی سودای صفرایی

دریغا جان ندادستم چو آن پر برگشادستم که تا این دم فتادستم از آن اقبال و بالایی

شبی دیدم به خواب اندر که می‌فرمود آن مهتر کزان مِی‌های جان پرور تو هم با ما و بی مایی

هزاران مکر سازد او هزاران نقش بازد او اگر با تو بسازد او تو پنداری که همتایی

نپنداری ولی مستی از آن تو بی دل و دستی ز مِی بُد هر چه کرده‌ستی که با مِی هیچ برنایی

چو از عقلت همی کاهد چو بی‌خویشت همی دارد همی عذرِ تو می‌خواهد چو تو غرقابِ مِی‌هایی

بدیدم شعلهٔ تابان، چه شعله، نور بی‌پایان، بگفتم گوهری ای جان، چه گوهر بلکِ دریایی

مَهی یا بحر یا گوهر گُلی یا مهر یا عبهر مُلی یا بادهٔ احمر به خوبیّ و به زیبایی

تویی ای شمسِ دینِ حقْ شهِ تبریزیان مطلق فرستادت جمالِ حق برای عِلم آرایی

گروهی خویش گم کرده به ساقی امرِ قم کرده شکمها همچو خم کرده قدحها سر به دُم کرده

2 ماه قبل

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 6.3 دقیقه

ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره بدیده

جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ خویش جریده

جولاهه که باشد که دهی سطنت او را، پا در چَهِْ اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خَرَد انگورْ فشارد، شیرین بوَدَش لاجرم ای دوستْ عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختانِ تو از میوه خمیده

جان را زنَد آن باغْ صلاهای تعالوا، جان در تنِ پرخونِ پر از ریم خزیده

چون گنج برآزینِ حدَثْ ای جان و جهان‌گیر در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده

پیسه رسن است این شب و این روز، حذر کن، کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسنِ پیسهٔ ایّام کی گردد چون گردن احرارْ رهیده

از بولهب و جفتیِ او چونکِ ببرّیم بینیم ز خودْ حبلِ مَسَد را سِکَلیده

بی‌ فصلِ خزان گلشنِ ارواح شکفته، بی‌ کام و دهان هر فَرَسِ روحْ چریده

افسار گسسته فرس و رفته به صحرا، مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سرِ رشته بیابند، مستان همه از بهرِ چنین گنج خرابند

5 ماه قبل

تا ساقی ما تویی به یاری، کفر است و حرام هوشیاری

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 3.7 دقیقه

تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری

ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری

گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*

گر پایِ تُرا بتی بگیرد یک دَم نَهِلَد که سر بخاری

دیوانه شوی که تو ز سودا در ریگِ سیاهْ تخم کاری

در مرگْ حیات دید عارف چون رست ز دیده‌های ناری

نور آمد و نار را فرو کُشت، دِی را بکشد دمِ بهاری

در چشمِ تو شب اگرچه تیره‌ست در دیدهٔ او کند نهاری

می‌گوید عشق با دو چشمشْ مستیّ و خوشیّ و پر خماری

بس کردم تا که عشق بی من تنها بکند سخن گزاری

امروز دل است آرزومند چون طرّهٔ اوست بند بر بند

12 ماه قبل

ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته، ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

زمان متوسط مطالعه (دو ثانیه برای هر کلمه): 4.1 دقیقه

ای فتنهٔ انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خونِ تُرکان ریخته با لولیان بگْریخته

در سایهٔ آن لطفِ تو آخر گشایم قلفِ تو در سر نشسته الْفِ تو زان طرّهٔ آویخته

از چشم بردی خوابها زین غرقهٔ گردابها زان طرّهٔ پر تابها مُشکی به عنبر بیخته

ای رفته در خونِ رهی تو رشکِ خورشید و مهی با این همه شاهنشهی با خاکیان آمیخته

از برقِ آن رخسارِ تو وز شعلهٔ انوارِ تو وز حِلمِ موسی‌وارِ تو از بحر گرد انگیخته

ای شمعِ افلاک و زمین ای مفخرِ روح‌الامین عشقت نشسته در کمین خونِ هزاران ریخته

جان در پیِ تو می‌دَوَد وندر جهانت می‌جَوَد صد گنج آخر کِی شود در کاغذی درپیخته

مخدوم شمس‌الدّین مرا کشتی درین یک ماجرا این عفو بسته شد چرا ای خسرو هر دو سرا

2 سال قبل